تبليغاتX
به نام خدایی که در همین نزدیکیست...





























به نام خدایی که در همین نزدیکیست...

دل نوشته

انقدر رفتم کسی رفتنم را باور نکرد...

رفتم از دیاری به نام غربت ٬از خود پریشانم٬از سنگ شدنم٬از شهری طلسم شده ...

مسحورماندم٬گم شدم٬ گشتم خودم را در اعماقم ارزوهادیدم در فاصله ای از گم شدنها

خوابهایم مرا شلاق میزنند...غرق شدم طوفانی از این بی آبی مرا برد...

چشمانم بسته می شود ...انگار باز خوابم می اید فریادی مرا شکست...اما من هنوز مسحورم

بیداری زنگ نمیزند خواب مرا ربود ...ورق خورد کتاب به صفحه بعد رسیدیم ...میخواهم خیس باران شوم

آپلود

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:43 توسط zara| |

نوازشم کن که خاک تنهایی بر خماری چشمانم تار انداخته....

شعله ای از عشق بر نهانم زبانه زدو چون مست در شرر شمع ٬به سان پروانه آغوشی گشود 

وخاکستر تنهایم را به نسیم نگاهت سپردم....

من اتشم...   

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 17:47 توسط zara| |

وعشق زندگی بخشید بر خاکستروجودم شعله های نفس کشیدن نگاشت...

مرا باخود برد٬خیالم را٬نگاهم را وزندگیم را...باتو بودکه طلسم تنهایم شکست...رهاشدم از

 آغازتنهایی...مرا با خود برد...

به تمنای وجودت ٬فاصله عشق ٬به خیال قشنگمان تورا دوست دارم ...

امروزکه باد خاطره ها مرا نوازش می دهد٬ارام میکندتصور بهاردر نگاه دریایت...

سفرگذشت٬خط های دلتنگیم بر دیوار اسارت تمام آسمانم را میله کاشت٬باز اوج گرفتم در بهار

چشمانمان خندید٬دلهایمان ترانه زندگی سرود...

باز بهارمان آغاز شد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 22:31 توسط zara| |

شبی در میان هیاهوی خیالم گذشت ابرهایم قصد باریدن گرفت وغوغایم در صدای باران گریست

داشتم تنها در سفری از خاطرها میرفتم ٬پاهایم قصد ماندن کردندواسارتم در حصاری از عشق جان گرفت رنگی از پرواز را برآسمانش روان کرد

تو!سنگ بزن شاید شکسته شود خیال سرگردانم٬شاید بروم بر بام تنهایی ٬هوس پرواز بردل خاطره هایم نقش افکنده شاید نگاهی مرا مبهوت خود کند...

شکسته ام در خود می دانی؟ناله هایم گوش فلک را کر کرد،اشکهایم بر گونه ام ره سیل می زنند،چشم هایم سو دیدن ندارند امان ازدلتنگی ٬می شنوی ؟فاصله ها را طی کرد اما خبری از اشنایی که هر لحظه خاطرم را با ترانه های آرامش مینوازد ندارد...

قاصدکها هم بی خبر شده انداز تو! خبری ندارند٬چه بر سرش آوردی؟من گمشده ام

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 21:58 توسط zara| |

                    بگذارید چشمانم باز باشد در امتداد نگاهت

                                        بگذارید بباردسرنوشتم در پس افتاب

                                                  دنیایم رنگ عشق گیرد در زلال دل

                                                     کمی اب فشانی کنیدحیاط عشق را

                                                  بنوازید تارهای محبت را 

                                                     اکنون بهار سرمیزند اسمان دلتنگی را

                                                              اوازی شنیده می شود ٬احساسی غنچه می شود

                                                                                  وعشقی پرمی گشایداز باغچه ی تنهایی

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 12:3 توسط zara| |

روزها گذشت ونگاه دوخته ی مرا غم نبودنت بر صحنه ی چشمانت نگاشت واشک بود که ناله می سرودحرفهایش را در اعماق رد چشمانت کاشت ورفتن را برایم بی معنا گذاشت ومن ماندم با دریای از واژه ها که سوالی بیش نیستند...

آمدنت هنوز بر ایوان دلم ساز جدایی می نوازدپاییزآمد ولی خبر از بودن ها نبود کوچی به آغاز بهار داشتی بدون من.مرا بنگر که چگونه کنج دلم قاب نگاهت را هر لحظه به ذهن خاطره ها اویزان میکنم تا یادت غزلهایم را عاشقانه دیوان بنگارد...

ای سرود لحظه ها !دلم  تنها مانده در نشانی از بهار ٬قافیه ام را در ترانه هایت به دست باد نسپار

شاید زمان درکوچه ی دلم شیشه ی خیالم را نوازش کندوعبوری از تو را به چشمان کم سویم هدیه کند

بیا که دلم گرفته زمانه بد بر دنیایم خراش  می زند...

 

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 19:56 توسط zara| |

باز هوای باران مرا به خود می خواند بادهاسیلی خود را بر نگاه خسته ام از دیوارهای دنیای تنهایم می زنند ومن باز نگاهم مات است نای فریاد هم ندارم انگار جامانده ای از زمانم مرا تنها نگذارید٬نگذارید ثانیه ها ما تنها رها کنند وبهت چشمانم را نوازش دهد مرا به رفتن وا می دارد احساس مرا در چاردیواری از رنج اسیر کرده سالهابود که مشت آرزوهایم برای رهایی غرق خون بود به من پروبال داد اما قفسی از نبودن پر خیالم را چید دنیایم در تابلویی از حسرتها قاب کرد ورنج سالیان را با زهر به حال خسته ام نیش زد

من مانده ام با دفتری از رفتن ها هنوز که هنوز است پر میکشم از زمانها...

پای رفتنم مانده است در باتلاق ترس از دنیای بی مهرنگاهم باز خسته است کی می شود پیله ام از پروانه ها رها شود ... 

(امیدوارم که نگاهت را از نگاه فسرده ی لحظه ها رهاسازی و باز آرامش خفته در نهانت هویداشود

با تو بودم دوست من

منتظرتم)

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 22:55 توسط zara| |

 

دلی دارم پراز دلتنگی نفسی می خواهم برای پرواز ٬پر گشایم به آسمان دل ها ٬رها شوم در نفس باد ٬در لالایی نسیم٬در آغوش بهار تا آرامش در نهان خفته شعله زند ودستان یخ زده ام را از طلسم یخ غم رها کند وبهارم را جشن گیرم در نگاه قاصدک ها ...

بیا تا هم پای  هم رنگ لحظه هایمان را شاد زنیم خنده هایمان را قاب کنیم به دیوار دلمان ٬نگاهمان را پر از هیاهوی زندگی کنیم خاطره هایمان را در گوش زمان فریاد زنیم تا ماندگار شویم.باتو می شود ثانیه هارا لمس کردچشمه ی شادی را جوشاند. بمان تا بی تو   رنگ رخسارم خبر از بهاری پر از بهار ندهد بماند در دنیای من حریص تر از هر لحظه تو را برای خود بنوازم وهمه را در حسرت خیالت بگذارم

می نوازم دلتنگی هایم را٬شاید در پستوی نسیم بودنت گم شوند از اسارت خیالم٬بگشای قلب قفل شده ام را  ...

به یادم بمان آرزوی سالهای گمشده...

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 15:51 توسط zara| |

وقت تنگ است ثانیه هاست که روزهایم را تنگ کرده اندمرا به اجبار رفتن اسیر کرده اند٬اما دلم تنگ است برای دستانت ....

آی اشک هایم ببارید که دگر لحظه ها بی وفا شده اند خنجر بر دلم می زنند باید بروم ودنیایت را تنها بگذارم٬وداعم را ببخش..

جمله هایم در بی معنایی غرق گشته اند واژه هایم تنها شده اند از ترس نبودن گنگ شده اندمی خواهم بگویم که می روم تورا به آرزوهای پاکم می سپارم

بر مزار خسته ام گذری کن که تشنه ی خیال دیدارت بود...

اکنون خاموش تر از هر خاموشی ام مرا در این هراس تنها نگذار

می خواستم بگویم بدرود...

 

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 10:49 توسط zara| |

مي روم تا همسفر جاده ها شوم ودل به سبزي برگ هايي بسپارم كه شبنم را در اغوش مي گيرد هم اهنگ گنجشكي شوم كه در پاييز زير بارن خيس مي شودونواي بي ياري سر مي دهد كه سفري بايد رفت به تنهايي...

مي مانم در شكنجه ي لحظه ها كه هر لحظه تنهايي را به رخم مي كشند،مي ماندم تا وعده ي ديداري  كه با تمام وجودم انتظارش را مي كشم

شايد در اين تنهايي ودوري ديونه ي باران امدنت شوم وديگرانتظار براي هميشه خفته در اين تنهايي مي ماند

در پاييز خواهم امد با كوله باري از دلتنگي از آرزويي كه جان گرفت در اوج تنهايي شكوفه داد در ميان اشك هايم ورسيد به وصالت..

در پاييز خواهم امد...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 13:11 توسط zara| |


آخرين مطالب
» خواب
» شعله ای از عشق
» وعشق...
» من گمشده ام!
» احساسی غنچه می شود...
» دلم گرفته
» پروانه وار
» نسیم بودنت ...
» وداع...
» در پاييز خواهم امد2...

Design By : TopBloger.com

Others